یکی تسبیح به زنجیر گفت روزیکه ای زنجیر چرا بد یمن و بد نامی؟
روزگار تو همیشه تیره و تار استهمرنگ بخت اسیر سر به دار استیک روز بر دست و یک روز بر پاییمرا بین که هستم در دست پیر پارساییبا چرخش من آن پیر رسد به خداییبا گردش تو ریش شود دست و پایی
بگفتا زنجیر چقدر بدبخت و تو خواریبه خیالت با چرخشت تو نیز رسی به جایی؟کار من گر بود بستن پای و دستیتو خود گوی به چه کار آی جز هرزه گردیدینداری آن نیست که چرخانی به ریا تسبیحیباید که زنی مرحم به دست و پاییگر ببخشد آن بخت برگشته را کردگارپاره شود بندی ز من و او نیز گردد آزادگر فاش شود گنه آن شیخ فرزانهبندت شود پاره و تو گردی دانه دانهنابود شود دین او نیز همه دنیای تواز هم بگسلاند ریا همه اجزای توشیخ را برند بر پای دارو زنجیر کنندطوق گنه اش بر گردن او آویز کنندگر همه عمر مثل زمین به دور خود گردیثمری نیابی زین همه بیهوده گردیگر خواهی که رسی تو هم به وصالیباید که چرخی تو نیز بر گرد مداری
منبع:خودم
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: کاوه کاظمیان
تاريخ: جمعه
25 آذر
1401 ساعت: 12:12